تفسير حيات معقول صدر‌المتألهين / آيت الله جوادي آملي

ترجمه زندگي صدر المتألّهين همان است كه در مقدمه كتاب‌هاي فلسفي و تفسيري وي آمده است‌، ليكن تفسير حيات معقول او را نبايد در مقدمه ها جستجو كرد‌، بلكه بايد در متن كتاب‌هاي او يافت؛ آن هم نه در هر نوشتار، بلكه در اصول و معارف حاكم بر مضامين كتاب‌هاي وي‌.
خلاصه ترجمه زندگي او در سه دوره‌، ولي عصاره حيات معقول وي در پنج مرحله تبيين مي‌شود.
دوران سه گانه زندگي او همانند ادوار تاريخي زندگي سايرين در بستر زمان سپري شد و حركت در مقوله متي بود‌، لكن مراحل پنج گانه حيات معقول وي گرچه در مسير زمانه گذشت، ولي حركت در مقوله جوهر بود‌.
عمر حقيقي هر انساني را همان حركت جوهري او تشكيل مي‌دهد، نه حركت هاي ديگر كه يا راجع به بدن اوست (‌نه راجع به روح او‌) يا اگر به روح بر‌مي‌گردد به عنوان عرض لازم يا مفارق او به شمار مي‌آيد؛ نه جوهر هستي وي. جهان هستي در سه قسم حس، مثال و عقل خلاصه مي‌شود و قواي ادراكي انسان از اين سه قسم بيرون نيست. قواي عملي وي تابع نيروهاي علمي اوست‌. بنابراين انسان‌ها سه صنف‌اند‌: برخي اهل حس و دنيايند و برخي اهل مثال و آخرتند و برخي اهل عقل و اهل الله‌اند ‌(1) و حركت جوهري هر كسي برابر شناخت و گرايش اوست‌.
ادوار سه‌‌گانه زندگي صدر‌المتألّهين عبارت است از:
الف) دوران اشتغال به تحصيل علوم عقلي و نقلي در محضر استادان بزرگي همانند محقق داماد و شيخ بهائي و مانند آن در حوزه هاي علمي شيراز و اصفهان؛
ب) دوران انزوا و پرهيز از هرگونه اشتغال علمي و ترك مباحثه و اقامت در يكي از روستاهاي قم؛
ج) دوران اشتغال دوباره به كارهاي علمي از قبيل تدريس‌، تأليف و پاسخ به پرسش‌ها.
مراحل پنج گانه حيات معقول وي عبارت است از‌:
الف) دوران سير در افكار فلسفي و كلامي ديگران، ‌چه مشاء و اشراق و چه اشاعره و معتزله‌. او اين دوره را از باب حسنات الأبرار سيئات ‌المقرَّبين‌، جزء ضايعات عمر خود مي‌داند و از آن استغفار مي‌كند و از يك جهت آن را وقفه مي‌شمارد نه سير و غفلت محسوب مي‌نمايد نه ذكر و فكر‌.
ب) دوران سير جوهري و تحول روحي از كثرت به وحدت و سفر از خلق به حق و مشاهده مبدأ آفرينش در پايان سفر و رسيدن به آغاز ولايت كه در انجام سفر اول حاصل مي‌شود.
ج) دوران حركت جوهري و انقلاب روحي ديگر از وحدت به وحدت و سفر از حق به سوي حق و با همراهي حق و مشاهده اسماي حسناي خداي سبحان كه طولاني‌ترين سفر از اسفار چهارگانه خواهد بود‌.
د) دوران سير جوهري جديد و تحول روحي ديگر از وحدت به كثرت و سفر از حق به خلق (2) و مشاهده آثار خداي سبحان در مظاهر گوناگون جلال و جمال آن حضرت‌.
اين سه دوره اخير كه اسفار سه گانه او را تشكيل مي دهند در همان روزگار انزواي ظاهري و انعزال صوري‌، روي داد؛ زيرا سير روحي با انزواي بدن منافاتي ندارد‌، بلكه مناسب است. تعبير به مأموريت در سخنان وي همسان تعبير محي‌الدين (3) و شيخ اشراق است كه اين بزرگان عرفان و حكمت‌، حالت‌هاي نفساني داشته و از آن‌ها گزارش مي‌دادند‌.
ه) دوران سير جوهري تازه و تحول فكري ديگر از كثرت و سفر از خلق به سوي خلق با همراهي حق و رساندن پيام حق به مظاهر وي در كسوت كثرت و عدم احتجاب به حق از خلق به عنوان تدريس و تأليف و تهذيب نفوس ديگران. دوره پنجم همان بازگشت از روستاي قم به مراكز علمي و حوزه‌هاي بحث و تصنيف است.‌
تفاوت افكار صدر المتألّهين در آغاز و انجام ، يعني دوره نخست و دوره پنجم در چند جهت است‌:
يكم ـ آنچه در دوره نخست مي‌دانست علوم حصولي بود كه تنها از مفاهيم ذهني استنتاج مي‌شد و آنچه در دوره پنجم مي‌دانست علوم حصولي بود كه از حقايق عيني و مشهود حكايت مي‌كرد‌؛ يعني اولي علم‌اليقيني بود كه هنوز به عين‌اليقين نرسيده بود و دومي علم‌اليقيني بود كه از عين‌اليقين نشأت مي‌گرفت‌.
دوم ـ آنچه در دوره نخست مي‌دانست، چون از حقيقت عيني استفاده نشده بود، همراه با اشتباه هاي فراوان بود‌؛ آنچه در دوره پاياني مي‌‌دانست مصون از بسياري از خطاهاي فاحش بود‌؛ زيرا در دوره اول‌، پندار اصالت ماهيت‌، هسته مركزي فلسفه او را تشكيل مي‌داد. قهراً خطاهاي بي‌شماري به دنبال اين مباني باطل دامن‌گير تفكّرهاي عقلي وي مي‌شد. و در دوره ‌آخر‌، شهود اصالت وجود‌، محور اصلي متعاليه او را به عهده داشت و قهراً از بسياري اشتباه هاي فاحش محفوظ مي‌ماند‌.
سوم ـ‍ آنچه در دوره نخست مي‌دانست نه تنها وسيله عبور از فلسفه به عرفان نبود بلكه حاجب و رهزن بود ‌و آنچه در دوره پاياني مي‌يافت سر پل مناسبي براي گذر از حكمت به عرفان و عبور از ناقص به تام بود‌. زيرا مفاهيم ذهني گرچه حاكي از خارج‌اند اما اين حكايت از پشت ديوارهاي آهنين و راهبند صورت‌هاي نفساني انجام مي‌پذيرد و هرگز راه به خارج ندارند‌، چون آنچه در خارج محقّق است مصداق آن‌ها است، نه فرد حقيقي‌؛ زيرا مفهوم غير از ماهيت است‌ و از سوي ديگر، بر اساس اصالت وجود‌، آنچه حقيقت است در دست ذهن نيست و آنچه در حيطه ذهن است، دورنماي حقيقت مي‌باشد‌. بنابراين فلسفه ذهني‌، سر پل عرفان عيني نخواهد بود‌. اما‌ آنچه در دوره پاياني مي‌يافت‌، محصول مشاهده‌هاي عيني بود و اين شهود عيني‌، زمينه شهود عيني كامل ـ عرفان ـ است. از اين رو از وحدت تشكيكي وجود به وحدت شخصي آن مهاجرت نموده است‌.
چهارم ـ آنچه در دوره نخست مي دانست نه تنها مقدمه مناسبي براي تفسير قرآن كريم و رسيدن به اسرار باطني آن نبود، بلكه مايه جمود بر ظواهر آن مي‌شد و همانند ساير علوم رسمي از نشئه ناسوت قرآن فراتر نمي‌رفت يا تنها به مرحله ملكوت نازله آن محدود مي‌شد. ولي آنچه در دوره نهايي مي‌دانست وسيله خوبي براي حفظ ظاهر و نيل به باطن قرآن مي‌شد‌، زيرا حقيقت قرآن از اُم‌الكتاب كه مصون از عربي و عِبري و سرياني و مانند آن است تنزّل كرده و در كسوت لفظ و كتابت تجلّي نموده است و براي رسيدن به معاني الفاظ آن‌، علوم رسمي لازم است‌. لكن براي وصول به حقيقت عين آن‌، اين علوم كافي نيست‌.
شهود حقايق عيني‌، بهترين مقدمه براي نيل به باطن قرآن و اعتصام به درون آن است كه براي اعتصام به باطن قرآن‌، علوم ظاهري هرگز كافي نيست‌. زيرا مفاهيم ذهني‌، دستاويز حقيقت روح كه عين خارجي است و وسيله اصطياد يا وصول به باطن قرآن كه عين خارجي است نخواهد بود‌. آري‌، ممكن است معاني دقيق را با آشنايي به علوم دارج و معقول استنباط كرد‌، لكن معنا هر‌چه هم دقيق باشد از قلمرو ذهن به عين نيامده و روح را اشراب نمي‌كند‌، بلكه بر عطش وي مي‌‌افزايد‌ و صدر‌المتألّهين همان‌طور كه در فلسفه مطالب عميق بي‌سابقه‌اي ارائه داده‌، در تفسير نيز باب معارف دقيق و تازه‌اي را به روي مفسران بعدي گشوده است‌. (4)
پنجم ـ آنچه در دوره نخست مي‌دانست همان‌طور كه نتيجه علمي نسبت به عرفان و قرآن نداشت‌، ثمره عملي نيز نسبت به تهذيب نفس و تصفيه دل نداشت و آنچه در دوره آخر مي‌دانست مهم‌ترين وسيله تزكيه روح و تطهير قلب بود‌؛ زيرا روح‌، موجود عيني است و كمال‌هاي وي نيز عين او بوده و در متن خارج وجود دارند و هرگز با مفهوم صرف‌، درد و درمان عيني روح روشن نشده و تكامل نفس با آن حاصل نمي‌شود و همان‌طور كه جنبه‌هاي علمي برهان‌، عرفان و قرآن در دوره نهايي به كمال خود رسيد‌، جنبه‌هاي عملي اخلاق نيز در دوره پاياني به كمال لايق خود نايل آمد‌؛ چون شهود نفس زمينه تكامل همه شئون آن، اعم از نظري و عملي را فراهم مي‌نمايد. از اين رو همان وصفي را كه براي كمال قوه نظر و قوه عمل در اسفار تبيين كرده، (5) در مقدمه تفسير آيه الكُرسي به عنوان نعمت الهي براي خود ثابت نموده و خويشتن را بدان متّصف دانسته و در برابر آن خداي سبحان را ثنا گفته است‌: « اَلحمد لله الَّذِي جعلَنِي مِمن شَرح صَدره لِلإسلام فَهُو علي نُورٍ مِن ربه » (6) و چون كمال روح را در نزاهت از دنيا مي‌يابد‌، نقص آن را در محبت دنيا كه رأس همه خطايا است، مشاهده مي‌كند و منشأ همه فتنه‌هاي ديني و خلل در عقايد مسلمانان را آميختگي عالمان ناقص و غير مهذّب با زمامداران دنيا و سلاطين مي‌داند‌:
«‌ما فتنه في الدين و خَلَل في عقائد المسلمين إلا و منشأها و مخالطه العلماء الناقصين مع حكّام الدنيا والسلاطين‌» (7)
همان‌‌گونه كه حكمت‌، مانع محبت باطل و موجب تقوا و زهد در دنيا است‌، علاقه به دنيا مانع فراگيري حكمت مي‌شود. زيرا در نشئه تزاحم و عالم ماده‌، منع از دو طرف است، فحشا و منكر‌، مانع از توفيق به نماز مي‌شود. چه اينكه نماز‌، مانع از فحشا و منكر است: «‌إن الصلاه تَنهي عن الفَحشاءِ والمنكَر » (8).
صدر المتألّهين فرموده است‌: «من در مدت عمرم كه اكنون به چهل سالگي رسيده است‌، كسي را نديدم كه از فراگيري حكمت روگردان باشد‌، مگر آنكه محبت دنيا و رياستِ در آن بر وي چيره شده و عقل او در تسخير شهوت وي قرار گرفته باشد‌.» (9)
و نيز فرموده است‌: «و حرام في الرقم الأول الواجبي والقضاء السابق الإلهي أن يرزق شيء من هذه العلوم ... إلا مع رفض الدنيا و طلب الخمول و ترك الشهوه.» (10)
وي بر اساس همان شهود عيني كه زمينه تكامل حكمت عملي شده است‌، هرگونه اشتغال به امور دنيا را پيش از تهذيب روح‌، زيان‌بار دانسته و ضرورت تزكيه را قبل از اشتغال بازگو مي‌نمايد‌. (11)
بنابراين‌، تفسير حيات عقلي صدر المتألّهين را بايد از تحليل اسفار چهارگانه او كه قسمت مهم آن در حال انزوا پيموده شده است، استنباط كرد، چه اينكه در مقدمه «‌المسائل القدسيه‌» چنين مي‌فرمايد‌: «فهذه مسائل قدسيه و قواعد ملكوتيه ليست من الفلسفه الجمهوريه و لا من الأبحاث الكلاميه الجدليه ... بل إنما هي من الواردات الكشفيه علي قلب أقل العباد عند انقطاعه عن الحواس … و ترقيه من مراتب العقول والنفوس إلي أقصي الغايات مسافراً من المحسوسات إلي الموهومات و منها إلي المعقولات حتّي اتّحد بالعقل الفعال اتحاداً عقلياً فعلياً بعد تكرر الإتصالات و تعدد المشاهدات عند انتقاش النفس بصور المعلومات ، انتقاشاً كشفياً نورياً‌.»(12)
نبايد حيات عقلي او در تاريخ زندگي ظاهري‌اش جستجو نمود‌؛ چون فصل مقوم حيات مردان حكمت را همان سير جوهري آنان تشكيل مي‌دهد و در حركت جوهري‌، مسافت و متحرك ـ يعني صراط و مرور كننده بر آن ـ عين هم‌اند: «فان المسافر إلي الله ‌ـ أعني النفس ‌ـ ‌تسافر في ذاتها و تقطع المنازل و المقامات الواقعه في ذاتها بذاتها» (13) ‌هرگونه دگرگوني طبيعي در بدن‌، تابع تحول روح است، زيرا بدن در روح است نه روح در بدن،‌ چون مقيد در مطلق مي‌گنجد ليكن مطلق در مقيد قرار نمي‌گيرد‌. صاحب اثولوجيا مي‌گويد‌: «‌ليست النفس في البدن بل البدن فيها‌؛ لأنها أوسع منه‌» (14). بدن همواره تابع روح است، چون از شئون وجودي وي محسوب شده، از مراحل نازله او مي باشد و كيفيت اين پيوند در معاد واضح مي‌شود.
برگرفته از چهارمين فصل‌نامه «حكمت متعاليه صدر‌المتألهين»
برگرفته از سخنان آيت الله جوادي آملي در همايش جهاني حكيم ملاصدرا، 1 خرداد 1378.

(1) تفسير آيه الكُرسي، ص 101.
(2) مقدمة الشواهد الربوبه، ص 4.
(3) مقدمة فصوص.
(4) مقدمة رساله متشابهات القرآن‌، مقدمة آيه الكُرسي، ص 10 و اسفار، ج 9، ص 131.
(5) اسفار، ج 1، ص20 ـ ‌22 و نيز ج 9، ص 140.
(6) مقدمة تفسير آيه‌الكُرسي، ص 140.
(7) مقدمه تفسير سورة سجده، ص 13.
(8) عنكبوت، آية 45.
(9) مبدأ و معاد، ص 198،‌ طبع جديد.
(10) تفسير آيه الكُرسي، ص 60.
(11) اسفار، ج 9، ص 108 و 109.
(12) المسائل القدسيه، ص 4.
(13) اسفار، ج 9، ص 290.
(14) اسفار، ج 8، ص 308.

/ 0 نظر / 43 بازدید