شعر روز / اوحدی مراغه ای / از کتاب : منطق العشاق

 دلبرا در دل سخت تو وفا نيست چرا؟

 کافران را ز دل نرم است و تو را نيست چرا؟

 بر درت سگ وطني دارد و ما را نه، که چه؟

 به سگانت نظري هست و بمانيست چرا؟

 هر که قتلي بکند کشته بهايي بدهد

 تو مرا کشتي و اميد بها نيست چرا؟

 خون من ريزي و چشم تو روا مي‌دارد

 بوسه‌اي خواهم و گويي که: روانيست، چرا؟

 شهريان را به غريبان نظري باشد و من

 ديدم اين قاعده در شهر شما نيست، چرا؟

 من و زلف تو قرينيم به سرگرداني

 من ز تو دورم و او از تو جدا نيست چرا؟

 گران را همه نزديک تو را هست و قبول

 اوحدي را ز ميان راه وفا نيست چرا؟

 از مجموعه اشعار اوحدی مراغه ای، منطق العشاق

  
نویسنده : محمد سلمان ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢